|
اگر کسي را دوست داشته باشي ،
نمي توني توي چشم هاي اون زل بزني... نمي توني دوريش را تحمل کني... نمیتونی گریه هاشو تحمل کنی... نمي توني بهش بگي که چقدر دوستش داري... نمي توني بهش بگي چقدر بهش نياز داري ... واسه همينه که عاشق ها ديوونه ميشن... + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 13:16 توسط شیده |
وقتي كسي نيست كه به دادت برسه پس داد نزن، سكوت كن، شايد از سكوتت همه بفهمن كه چه قدر درد و رنج توي وجودت انباشته شده، فرياد دردت رو دوا نميكنه، اما سكوت شايد نتونه دردتو از بين ببره اما ميتونه خيلي راحت تو را از اين دنياي مسخره نجات بده + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 13:8 توسط شیده |
من نباشم به خدا قدر تو رو نمی دونند
دوست دارند باهات بمونند ولیکن نمی تونند من می رم تا که نباشم ولی یک چیز رو بدون اونا هیچ کدومشون آخر باهات نمی مونند........................... + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 22:11 توسط شیده |
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر با آن پوستین سرد نمناکش باغ بی برگی روز و شب تنهاست با سکوت پاک غمناکش ساز او باران ، سرودش باد، جامه اش شولای عریانی است. ور جز اینش جامه ای باید. بافته بس شعله زر تار پودش باد. گو بروید یا نروید ، هر چه در هر جا که می خواهد ، یا نمی خواهد باغبان و رهگذاری نیست. باغ نومیدان ، چشم در راه بهاری نیست. گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد، ور برویش برگ لبخندی نمی روید، باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟ داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید. باغ بی برگی خنده اش خونیست اشک آمیز. جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن پادشاه فصل ها پاییز + نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 15:9 توسط شیده |
|
| ||||||