|
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 1:27 توسط شیده |
+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386 21:11 توسط شیده |
كاش قلبم درد پنهاني نداشت چهره ام هرگز پريشاني نداشت برگهاي آخر تقويم عشق حرفي از يك روز باراني نداشت كاش ميشد راه سخت عشق را
بي خطر پيمود و قرباني نداشت + نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386 21:7 توسط شیده |
توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون توی شب صدایی جز گریه ی بی صدا نبود نمی خوام مثل همه گریه کنم دیگه گریه دل و وا نمی کنه قصه های پشت این پنجره ها غمو از دلم جدا نمی کنه قصه های ماتم من هر چی که بود هر چی که هست قصه ی ماتم قلب خسته ی یه آدمه وقت خوابه دیگه دیره نمی خوام قصه بگم از غم و غصه برات هر چی بگم بازم کمه نمی خوام مثل همه گریه کنم دیگه گریه دل و وا نمی کنه قصه های پشت این پنجره ها غمو از دلم جدا نمی کنه + نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386 20:21 توسط شیده |
ای آنکه چند پنجره از من جلوتری امشب مرا به آنطرف شب نمی بری؟ در من همیشه ماندن و رفتن برابرند عمری تلف شدم سر این نابرابری نزدیک آسمان شدن ایا بعید بود؟ یا حال من نداشت هوایی کبوتری عمری به خاطر تو دلم روز خوش ندید ای آرزوی دیدن فردای بهتری دیروزهر چه بود به پایان رسید و رفت آغاز میشوم دوباره از آغاز دیگری آغاز صبح, آخر گشت و گذار توست ای کاش میشد از شب من نیز بگذری
+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386 20:9 توسط شیده |
چه بود اگر صداقت حرف دل انسان ها بود
زندگی چه زیبا می شد اگر همه قلب هافقط برای صداقت و راستی می تپید چه شیرین می شد ولی افسوس................... + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 16:5 توسط شیده |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 16:3 توسط شیده |
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند روبه صفتان زشت خو را نکشند گرعاشق و صادقی ز کشتن مگریز مردار شود هر آنکه او را نکشند
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 16:0 توسط شیده |
می تواند زیبا ترین گل دنیا بروید و تو آن را نچینی؟ تقدیر گل ها همیشه چیدن نیست...! باز هم مثل همیشه میگویم ابعاد عشق واقعی همیشه « رسیدن » نیست ....! + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 15:47 توسط شیده |
من ان گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی ابی ولی با خفت و خاری پی شبنم نمیگردم + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 15:44 توسط شیده |
در این دنیا دگر جز خود کسی همدرد من نیست + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 15:39 توسط شیده |
کاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گامها تقسيم کرد
کاش مي شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تقسيم کرد کاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد کاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد کاش مي شد بر تمام مردمان پيشوند انسان را گذاشت کاش مي شد دل را شاد کرد بر لب خشکيده اي يک لاله کاشت کاش مي شد در ستاره غرق شد در نگاهش عاشقانه تاب خورد کاش مي شد مثل غازهاي سپيد از لب درياي مهرش آب خورد کاش ................. + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 15:35 توسط شیده |
دل برنکنم زدوست به یادگار دردی دارم از دست دوست به یادرگار دردی دارم کان درد به صد هزار درمان ندهم + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 15:34 توسط شیده |
خلوتم را نشكن + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 15:24 توسط شیده |
چیزی نگو میدونم بغزمو نشکن میشکنه غرورم نمیخوام اشکامو ببینی آخه میشکنه حرمت دل صبورم با رفتنت چیزی عوض نمیشه من میمونم منتظرت همیشه میخوای بری میخوای بری معلومه از نگاهت چشمای عاشق میشینه به راهت خوب میدونم یه روزی برمی گردی سرخورده و شرمنده از گناهت + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 15:20 توسط شیده |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 22:45 توسط شیده |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 22:25 توسط شیده |
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 22:8 توسط شیده |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 22:7 توسط شیده |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 22:0 توسط شیده |
وقتي نه دليلي براي گفتن هست نه از من نه از سكوت نه از تاريكي نه از خاموشي . + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 21:56 توسط شیده |
يادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد راهی نروم که بيراه باشد خطی ننويسم که آزار دهد کسی را يادم باشد که روز، روزگار خوش است همه چيز رو به راه و بر وفق مراد است و ... خوب...... تنها...... تنها دل ما دل نيست آره...... + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 21:50 توسط شیده |
نيمه شب بود و ، غم تازه نفس ، شمع خاموش شد از تندي باد + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 21:48 توسط شیده |
گذشته ها گذشته... + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 21:27 توسط شیده |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 22:3 توسط شیده |
چرا وقتی که آدم تنها میشه غم و غصش قدر یه دنیا میشه میره یه گوشه ای پنهون میشینه اونجا رو مثله یه زندون میبینه غم تنهایی اسیرت میکنه تا بخوای بجنبی پیرت میکنه وقتی که تنها میشم اشک تو چشمهام پر میزنه غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه یاد اون شبها میوفتم زیر مهتاب بهار تو جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار غم تنهایی اسیرت میکنه تا بخوای بجنبی پیرت میکنه میگن دنیا دیگه مثله قدیمها نمیشه دل این آدمها زشت و دیگه زیبا نمیشه اون بالا باد داره ذاق ابرهارو چوب میزنه اشکِ این ابرها زیاده ولی دریا نمیشه غم تنهایی اسیرت میکنه تا بخوای بجنبی پیرت میکنه + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 21:59 توسط شیده |
بهترين باش! بهترين دوست اگه نيستي، لااقل بهترين دشمن باش، غمخوارم اگه نيستي، لااقل بزرگترين غمم باش، هرچه هستي بهترين باش، چون بهترين ها هميشه در خاطر مي مانند، پس در خاطرات بدم بهترين باش + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 21:46 توسط شیده |
نمی دانم چه بگویم
هنوز حرفهایت برایم مبهم است هنوز نگاهت با نگاهم آشنا نیست احساس غریبی دارم هق هق گریه هایم را گوش کن که دل سنگ را می نوازد کاش می دانستی روحم زخمی است کاش می دانستی حرفهای نگفته ام چیست می خواهم گریه کنم تا خود صبح.... دوست داشتی بدانی نقطه چین ها کیست خودم هم نمی دانم نمی دانم،شاید هنوز کسی نتوانسته نقطه چین ها را پُر کند شاید.... + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 21:23 توسط شیده |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 21:14 توسط شیده |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 21:12 توسط شیده |
اين روزا ورد بچه ها بازي چرخ و فلكه قلباي مثل دريامون ، پُر از خَراش و تركه اين روزا عادت گُلا ، مرگ و بهونه كردنه كار چشاي آدما ، دل رو ديوونه كردنه اين روزا كار رؤيامون ، از پونه خونه ساختنه نشونه ي پروانگي ، زندگيا رو باختنه اين روزا تنها چاره مون ، شايد پرنده مُردنه رو بام پاك آسمون ، ستاره رو شمُردنه اين روزا آدما ديگه ، تو قلب هم جا ندارن مردم ديگه تو دلاشون ، يه قطره دريا ندارن + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 16:14 توسط شیده |
دست ها بالا بود
هر کس سهم خودش را می طلبید سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود ولی نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود ! سهم من چیست مگر ؟ یک پاسخ پاسخ یک حسرت ! سهم من کوچک بود قد انگشت غم عمق آن وسعت داشت وسعتی تا ته دلتنگی شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند .... + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 16:10 توسط شیده |
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای ميسرايد ... و گريه هايش را اسمان پر ستاره ناديده ميگيرد! سکوت سرشار از ناگفته هاست!!! ميخواهم آب شوم ذر گسترهءافق.... + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 16:4 توسط شیده |
اما گناه من نبود اگر تورا برای من نوشتند شايد من اشتباه کردم اما اگر شايد نبود حتما گناه من نبود تورا با فاصله برای من نوشته بودند....... + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 16:2 توسط شیده |
چه دوران مسخره ای ...... یه روز اون قدر عاشقم بودی که واسم میمردی یه روزم رفتی و پشت سرت رو نگاه نکردی از غریبه هم غریبه تر شدی...اقلا یه غریبه وقتی به آدم نگاه می کنه نمی خواد بهت بفهمونه که ازت متنفره ... نمی خواد بگه برو گمشو .... دوست نداره که با نگاهش قلبت رو پرپر کنه... واقعا چه مسخره س .... نه؟ اون وقت ما چه بد سلیقه ایم که اسم دردناک ترین فیلم دنیا رو که می دونیم اولش چه شیرینه و آخرش چه تلخ گذاشتیم ................عشق................ + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 15:54 توسط شیده |
ثانیه ها ، دقیقه ها ، ساعت ها ، سال ها سکوت کردی ، سکوتی زیبا اما دلگیر ، سکوتی به نازکی شیشه... وقت آن رسید سکوت را بشکنی تا برای یک لحظه به صدایت عادت کنم. برای یک لحظه بگذار سردی سینه ات را زمین احساس کند. برای یک لحظه بگذار دردهای تو را باد به همراه ابرهای تیره و باران ِ اشک ، با خود ببرد. دست هایت را به من بده ؛ از جا برخیز ، به شقایق های بیرون کلبه نگاه کن، بیا باز هم با هم آنها را ببوییم... + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 15:43 توسط شیده |
ر سم اين شهر عجيب است بيا برگرديم قصه اين قوم فريب است بيا برگرديم خنده اش سردوغريب است بيا برگرديم دختر عشق نجيب است بيا برگرديم جاي به علاوه صليب است بيا برگرديم + نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386 22:1 توسط شیده |
در چشمانم تنها یی ام را پنهان می کنم...
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386 21:58 توسط شیده |
در اتاقم تنها با هزاران اندوه که نبودش پایان با دلی خسته زدرد غم تنهایی را می بینم من چرا میترسم ؟ وبه خود می گویم تو که تنها بودی چه در آن تازه بهاری که هنوز کودکی بیش نبودی دوستت از بام پرید دلت از غصه شکست آسمان با تو گریست و بهارت دی شد و تو تنها ماندی پس چرا میترسی؟ تو که با تنهایی روز وشب همزادی تو که با تنهایی عاقبت خو کردی هیچ داری تو بیاد؟ هر زمان بال گشودی تا بپرواز درآیی بال پرواز تو شکستند پر پرواز تو بستند وتوتنها ماندی وهنوز تنهایی پس چرا میترسی ؟ + نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386 21:38 توسط شیده |
من در انديشه آن فصل بهار، در زمستاني سرد ، با دلي رفته ز دست زير لب مي گويم : كاش مي شد به تو گفت : تو تنها نفس شعر مني ، تو تنها اميد دل نا اميد مني كاش مي شد به تو گفت : تو بمان ، دور مشو از بر من ، تو بمان تا نميرد دل من . حيف ميدانم من،تو همان گونه كه بود آمدنت در بهاري زيبا ، در غروبي غمگين ، در سكوتي سنگين ، دل مجنون مرا زير پا مينهي و مي گذری + نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386 21:36 توسط شیده |
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386 21:35 توسط شیده |
وقت رفتن چشمهايت را تماشا می کنم غصه هارا می کشم در خويش و حاشا می کنم جاده می خواند تو را پرواز کن معبود من رقص پرواز تو را تنها تماشا می کنم اسمان ارزانی چشمان مستت عشق من اسمان را زير پاهايت تماشا می کنم ميروی در لا به لای ابرها گم ميشوی رفتنت در عمق دريا را تماشا می کنم اسمان بغضش شکست از خلوت سنگين من زير باران خاطراتت را تماشا می کنم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 18:6 توسط شیده |
ر وزی که می خواستم از شهرتون برم پيش هزاران چشم تو گريه می كردی می گفتی با حسرت ديگه بر نمی گردی راهی كه رفتی رو به غروبه رو به سحر نيست شب زده برگرد خدا به همراهت ای خسته از شب اما سفر نيست علاج اين درد خداحافظ سرزمين من خداحافظ....... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 18:4 توسط شیده |
حرف های ما هنوز نا تمام .. تا نگاه ميکنی وقت رفتن است ... باز هم همان حکايت هميشگی ... پيش از آنکه با خبر شوی ، لحظه ی عزيمت تو ناگزير می شود ! آه ، ای دريغ و حسرت هميشگی ناگهان ، چه زود ، دير ميشود ! ... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 17:57 توسط شیده |
مي دانم که + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 17:54 توسط شیده |
عهد نابستن از ان به که ببندی و نپایی دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی! حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان این توانم که بیایم به محلت به گدایی شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی عشق و درویشی و انگشت نمایی وملامت همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی؟ گفته بودم تو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم؟که غم از دل برود چون تو بیایی + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 1:46 توسط شیده |
قسمت نشد ببینمت خدانگهداری کنم
فرصت نشد بمونم و ازتو نگهداری کنم گفتم اگر ببینمت دل کندنم سخته برام اگه یوقت بگی نرو رفتن پرازدرده برام گفتم صدات ونشنوم ندیده از پیشت برم پشت سرم زاری نکن چی کار کنم مسافرم من می رم ولی باز توبدون همیشه یادتوازخاطر من فراموش نمی شه گله من خوب می دونی بی تو تنهام عزیزم اکه تونباشی می می رم سهم من از تو دوریه تو لحظه های بی کسی قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 1:45 توسط شیده |
منم ليلا نه آن ليلاي بي همتا + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 1:41 توسط شیده |
سردي و خاموشي و خالي بودن همه ارمغان تنهاييست. + نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386 12:40 توسط شیده |
دلم سكوت كرده است و روز به روز حواس من شفافيت خويش را از دست مي دهد .. مثل زماني كه پلك نزديك مي كني تا كورسويي ببيني از ساحل دوردست ...... اما زمان زياديست كه در كابوس پريشاني گرفتارم و مدام با خود مي گويم كي تمام مي شود روزهاي سنگين ؟ روزهايي مثل تابستان دم كرده و داغ ... روزهاي مرطوب و شرجي تابستان كه نفس تا خرخره بالا نمي آيد ؟ ... لذت زندگي فرار مي كند از من يا من فرار مي كنم از همه چيز..... من دلم براي خودم تنگ مي شود .. براي روزهايي كه من يك كودك بود ......كودكي كه درون چشمهايش فقط آب بود....... و زندگي زشتيهاي خويش را بي حياوار به رخش نكشيده بود....... خشم ... نفرت .... دروغ .... فريب .... شعار .... هيچكدام را نمي شناخت ...... من كودك درونم را مي خواهم . + نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386 12:38 توسط شیده |
|
| ||||||